تبلیغات
..:: پـــسر خـــورشـــید ::..

آپی دوباره

..:: مقدمه ::..

سلام .. چطورید ؟ خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ خوش میگذره ؟ ایام به کامه ؟ من که خوبم ایشالله همه شماها هم خوب و خوش و سلامت باشید .


..:: شرح ::..

اول از هر چیزی ببخشید بخاطر اینکه دیر به دیر آپ میکنم .. یکی از عللش کم نت اومدنه .. یعنی اصلا وقت نمیکنم که بیام .. به بزرگواری خودتون ببخشید
میدونم الان آدرس این وبلاگ از ذهن خیلیاتون پاک شده .. اما خو یه عده ای که هنوز سرپیک از یادشون نرفته :p این روزا ذهنم شدیدا مشغوله .. همش ناراحتم خنده تقریبا تعطیل بجز زمانی که با دوستام هستم .. آخه نزدیکای آشخوریمه .. خب دیگه باید سوخت و ساخت مدارکمو پست کردم الان منتظرم تا جوابش بیاد و برم :p
راستی عید نوروز چطور بود ؟ برا من که خیلی خوب بود .. خیلی خوش گذشت .. خیلی از دوستا و فامیلای قدیمی رو بعد از چندین سال دیدم .. 13 بدرم که نگو آخرش بود کلی حال کردیم .. البته هوا کمی تا قسمتی زد تو ذوقمون ولی خب ..

مدرکمو گرفتم .. دیگه دانشگاه تعطیل .. الان سخت مشغول کارم .. دنبال یه لقمه نون برای آینده :p دیگه چی باید بگم ؟ ? وبلاگ نویسی فراموشم شده  

خب هیچی دیگه مواظب خودتون باشید .. خوشحال شدم

بابای .. !!


وقتی که تنهایی میاد .. حس میکنم که بی کسم
ترانه هام میسوزنو .. بریده میشه نفسم

ثانیه ها نمیگذرن .. هیچ موقع فردا نمیاد
دلم میگه زندگی رو .. با این همه درد نمیخواد

بسه آخه چقدر میخوای .. منو به بازی بگیری ؟
کاشکی که راحتم کنی .. بگی الهی بمیری !

بی رحمی عادتت شده .. دسته خودت نیست میدونم
آخر یه روز میری و من .. تو حسرت تو میمونم .. !!

     

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم .. !!

نوشته شده توسط پسر خورشید در دوشنبه 3 اردیبهشت 1386 و ساعت 01:04 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

آپ بعدی . !!

سلام و 100 سلام به تموم بازدید کنندگان گل وبلاگم .. امیدوارم حالتون خوب باشه و طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاره حق تعالی قرار بگیره .. :d
حقیقتش من که روزه نگرفتم اما هر کدوم از شما گرفتین برای منم دعا کنید .. به زودی شرایط زندگیم به حالت طبیعی برگرده ..

چرا گفتم شرایط طبیعی چون که خونواده من الان داره یه بحران رو پشت سر میذار   متاسفانه بابام بخاطر حمله قلبی چند روزی رو تو سی سی یو بستری بود و اوضاع و احوال ما رو حسابی به هم ریخته بود .. باار اولم بود با همچین مشکلی مواجه می شدم ..
سن بابام 44 سال بیشتر نیست و برام غیر قابل تصور بود که بخواد همچین مشکلی براش پیش بیاد .. یادم نمیره برا اولین بار که دیدمش رو تخت .. بهش گفتم چی شد جوون 25 ساله ؟   گفت من کجا و اینجا کجا افتادم قاطی پیر پاتالا :d  خلاصه الان سرایطش رو به بهبوده .. ولی دکترا گفتن عمل در پیش داره .. الانم که دارم براتون آپ میکنم یعنی ساعت 36 دقیقه بامداد روز جمعه .. ساعت 9 صبح پرواز داریم سمت تهران برای بستری کردن بابام ..

آخی ببخشید سرتونو درد آوردم .. چیکار کن خاطراتمه دیگه   خلاصش که آقا شرمنده این مدت نبودم .. من حتی وقت نکردم به دانشگاهمم یه سری بزنم چه رسد به اینکه بشینم وبلاگ آپدیت کنم :ِd

مرسی از کامنت های پر مهر همتون .. ایشالله بتونم یه روزی جبران زحمت کنم .. خبر دیگه اینکه مدرک زبا برنامه نویسی asp.net رو گرفتم و الان برای خودم یه پا ئات نت کارم ( بابا کلاس ) و اینکه یه شرکت در حال تاسیس دارم که ایشالله تا 15 روز کاراش ردیفه و اولین کارم طراحی و برنامه نویسی یک پرتال هستش برای فرمانداری آبادان که پول خوبی هم بهم میدن ..   چقدر حرف زدما بابا یکی نیست به من بگه تو که بلد نیستی بنویسی چرا مینویسی و الکی آپ میکنی ؟ .. ولی خداییش وقتی دیدم بعضیا :-" منتظر آپ کردن وبلاگ هستن دلم نیومد دلشونو بشکنم و آپ نکنم .. اینه که زحمت کشیدم و آپ کردم ..


تا آپ بعدی در پناه حق و یاعلی


ورد زبون همه اینه که صدای من نفرتیه ..
ولی واسه تو عزیز من سر آمد عاشقیه ..

میخوام بگم دوست دارم ، اما نگو برو بیخیال ..
تو هی میگی ولم بکن ، بیخیال این عشق محال ..

هر چی بگی برای تو همون میشم ای نازنین ..
میشم مثه یه مرغکی تو دست تو بازم اسیر ..


دمش گرم علی اصحابی

باران ببار !! دلم هوای یارم کرده است .. !!

نوشته شده توسط پسر خورشید در جمعه 28 مهر 1385 و ساعت 12:10 ب.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

یک جمله

                                                    عشق

.. با تمام سختی هاش فقط در یک جمله .. !!

.!. فراموشم کن .!.

نوشته شده توسط پسر خورشید در جمعه 31 شهریور 1385 و ساعت 01:09 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

آپ آپ :D

سلام .. سلام و صد سلام .. خوبید خوشید ؟ سلامتید ؟ كم پیدایید نظر نمیدید !

وای خدای من بازم نیمه شعبان و بازم حال و هوای امام زمان  .. قربونش برم من تو روز تولدش به دنیا اومدم .. عجب افتخاری دارم من ..

این روزو بزرگ رو به همه مسلمونای جهان علی الخصوص شیعه ها تبریك میگم .. منتظر ظهورتیم


یه چند وقتیه شدیدا مشغله فكری و كاری دارم اینه كه كم وقت میكنم بیام و آپ كنم .. شماها به بزرگی خودتون ببخشید .. امسال آبادان چند روز پشت سر هم شرجی عجیبی داشت كه خدا رو شكر تو هیچ كدوم از این شرجیها من نبودم .. رفته بودم ددر . !!
دیگه عمر دانشگاهم داره بسر میاد .. فقط 10-12 واحد برام مونده كه اونا رو هم به راحتی پاس میكنم و از شر درس خلاص میشم .. !!:X

هرچی به این زمستون و پاییز لعنتی نزدیك میشیم بیشتر دلم میگیره .. دوباره شرو میشه اون روزایی كه خورشیده عزیزمو نمی بینم .. روزایی واقعا كسل كننده كه باید باهاش سوخت و ساخت .. نمیدونم این خورشی چطوری تو دل من جا باز مرد ... ولی هر جوری بود یطوری جا باز كرد كه دیگه نمیتونم ازش دل بكنم .. !!

چند وقت پیش سفری داشتم به یه شهری از ایران .. یكی از دوستای اینترنتی رو دیدم .. با اینكه بار اول بود از نزدیك میدیدمش اما فوقالعاده با هم صمیمی بودیم .. انتظار همچین چیزی رو نداشتم .. خلاصه تو شهرشون حسابی بهم حال داد .. حالا اون قراره بیاد طرف من این بار نوبت منه بهش حال بدم .. آقا خدایی تو نت آدم دو تا رفیق اینطوری پیدا كنه دیگه نیازی نداره دوباره بیاد نت ..!!!:p

حقیقتش 10 روزیه مامانم حالش خوب نیست .. وضع خونه فوق العاده اشفته است خیلی سعی كردم جو رو برگردونم ولی نشد .. !! الان حالش رو به بهبودیه خدا رو شكر .. خدایا سایشو تا وقت مرگ بالا سرمون نگهدار .. !!

چند وقتی میشه خیلی تنهام . سعی میكنم تنهاییمو با كار پر كنم .. اما ین مجازی آباد لعنتی نمیذاره خیلی گرفته بودم هر كی منو می دید از قیاغم می فهمید كه گرفته ام .. منی كه هیچ وقت خنده از رو لبم نمی رفت دپرس شده بودم البته جوونیه و هزار جور دپرسی .. توی این سن طبیعیه .. تا اینكه یه اتفاق باحال و خیلی با ارزش افتاد كه دپرسی كه چه عرض كنم تموم زندگیمو دگرگون كرد و الانم همش در حال خندیدنم .. !!

الان فقط اومدم كه آپ كرده باشم وبلاگم از رونق نیفته .. !!:X

خلاصه شاید آپ بعدی به این زودیا نباشه اما با این حال منتظر آپ بعدی باشید ..

یاعلی حق نگهدارتون .. برام دعا كنید كارام درست بشه ..

میگی عاشقم شدی خدا كنه كی دلش میاد با تو بد تا كنه؟
بسكه اون چشمای تو مهربونه كی دلش میاد تورو برنجونه ... ؟!

كی دلش میاد تنهات بذاره ؟ كی میتونه بگه دوست نداره ؟
توی این شبای بارونی و خیس كی میتونه بگه دلتنگ تو نیست ؟

بسكه چشمای تو پاك و روشنه كی دلش میاد ازت دل بكنه؟
تو گوشم میگی كه عاشق منی باز داری حرفای شیرین میزنی .. !!

باز منو به اوج رویا میبری تو كه از تموم دنیا بهتری ..
معنی عاشقی رو خوب میدونی میگی رو عاشقی رو حرفت میمونی ..!!

شبهای تنهاییم .. همرنگ گیسوته..

آغوشتو باز کن .. بانوی مهتابی ..

دلواپسیهاتو با خنده ای کم کن .. !!

که تویی پایان تردید و بی تابی  .. !!

من تو نگاه تو دنیامو می بینم ..

فردای شیرین من .. نازنین من ..

چشمای تو افسانه نیست ..

که تموم خواب و خیالم بود ..

...

نوشته شده توسط پسر خورشید در جمعه 17 شهریور 1385 و ساعت 03:09 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ شنبه 18 شهریور 1385 و ساعت02:09 ق.ظ

یادم هست .. یادت نیست !!

روز ولادت مولای متقیان علی علیه السلام بر همه شما مبارک

پدر عزیزم .. روزت مبارک .. ایشالله صد ها سال به خوشی بالای سرم سروری کنی

این روزه عزیز رو به همه پدرای دنیا و اونایی که در آینده پدر میشن تبریک میگم

عطش خشك تو بر ریگ بیابان ماسید .. كوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست؟
تو كه خودسوزی هر شب ژره را می فهمی .. باورم نیست كه مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل .. آنچنان غرق غروبی كه سحر یادت نیست ..

یادم هست .. .. .. .. .. یادت نیست .. !!

سلام و درود و 1 شاخه گل مریم برای تكت تكتون .. !! خوبید ایشالله ؟ مرسی از كامنتهای مهربانانه همتون . من جواب كامنت های پر مهر شما رو توی همون همون لینك نظر سنجی میدم .. ( گفتم برای اطلاع ) .. !

ایندفه میخوام در مورد فراموشی بحرفم .. مرضی كه خیلی از ماها دچارشیم .. بچه ها !! چرا ما آدما همیشه كارای خوب دیگران رو بعد یه مدت از یاد می بریم ؟ در عوض كارای بدشون رو كه در مورد ماست مثل یه عقده تو دلمون حبس می كنیم تا به موقش ؟ خداییش برام سواله ؟! خیلی وقته براش جوابی ندارم .. من به شخصه خیلی سعی كردم همچین آدمی نباشم ، اما بازم بعضی وقتا ، بعضی چیزا رو فراموش می كنم ..!! و اما بدیها . !! همیشه در صدد جبرانشیم .. همیشه هر كس بهمون بد كرده خواستیم مثله خودش جوابشو بدیم .. ولی چرا وقتی یكی بهمون خوبی میكنه سعی نمیكنیم مثله خودش جوابشو بدیم ؟ بیاید یكم فكر كنید رو این موضوع ..!!

ناسلامتی دفتر خاطراتمه ( بذارید یكم از خودم بگم ) .. !!


چند روزیه سر در گمم .. خیلی پریشونم .. نمیدونم از زندگیم چی می خوام ؟ مثلا فردا امتحان دارم الان نشستم پای سیستم میخوام وبلاگ آپ كنم .. ( دیوونه ام نه ؟ یه دیوونه دوست داشتنی :X) ..!! دیروز یه اتفاقی برام افتاد ، خیلی خوشحالم كه الان سالمم .. اگر نه الان باید میومدید مجلس ختمم .. خیلی عجیب بود ! حقیقتش این چند روزه اتفاقات بد برام زیاد میفته .. نمیدونم شاید آه دل كسی باشه گریبانگیرم شده .. !! جون عزیزت اگه تویی كه این وبلاگو میخونی نفرینم كردی . بیا و از اشتباه من درگذر ..! نوكرتم ..

من فرزند مهرم .. پسر خورشید .. هر گاه اورا دیدید .. خاطر مرا در ذهنتان تداعی كنید . . !!


وای خدای من ! چقدر دوسش دارم این خورشیدو ، وقتی میبینمش بهم آرامش میده :X، نمی دونم چرا ؟! اما خیلی ، خیلی بی نهایت دوسش دارم با اون حرارت لذت بخشش .. !! از روزای ابری بیزارم حالمو بهم میزنه .. همش گرفته ام چون خورشیدمو نمیبینم .. !!


شیر و خورشید ، نشان تاریخی ، ایران و ایرانیست .. !!

كوروش كبیر میفرمایند .. :

فرمان دادم در زمان مرگم ... نه مرا در تابوت بگذارند و نه مومیایی كنند .. تا پس از مرگ ذرات وجودم ذرات خاك ایران را تشكیل دهد ..!!

ببخشید سر گیجه گرفتید .. گفتم كه بد مینویسم .. !!
تا آپ بعدی حق نگهدارتون ..!!
یا علی !

نوشته شده توسط پسر خورشید در سه شنبه 17 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 17 مرداد 1385 و ساعت04:08 ق.ظ

سلامی به گرما تابستون آبادان چطورید ؟ خوبید ؟ ببخشید یه مدت آپ نکردم تصمیم داشتم اینکار و دیگه نکنم .. اما خب بنا به دلایلی که یکی از اصلی ترینهاش این بود که حوصلم سر ریز کرده تصمیم به این کار گرفتم ..

خیلی خسته ام از این زندگی و .. اینا .. تصمیم دارم برم .. به زودی شاید تو 1 یا 2 سال آینده برم اونجا که هیشکی نشناسه منو ..

الان در حال حاضر تنها سرگرمیم شده بیلیارد و ماشین سواری .. زندگی الافی به این میگن .. اینقدر درد تو دلمه که اگه بخوام بگم شاید 100 سطر بشه .. اما یه قانونی دارم برا خودم و اون اینه که وقتی میام تو نت فقط شادی کنم .. اینجا دوستانی دارم که دوست ندارم یک لحظه غمشونو ببینم .. میخوام در کنار اونا شاد باشم ..

بعضیا فکر میکنن من نمی فهمم .. حتی اینو به زبون میارن .. اما واقعیت اینه که من بیشتر از اون چیزی که باید می دونم و میفهمم .. هیچ وقت تو نوشتن استعداد نداشتم اینو معلم دوم راهنمایی بهم گفت ( درس انشا ) بهم گفت فلانی تو اگه نویسنده معروفی هم بشی نوشته هات برای جرز لای دیوار خوبه ..

وای خدا چقدر هوای اینجا گرمه .. دارم میمیرم از گرما .. از یه جو خفقان آور .. هیچ چیز اون جوری که بر طبق میلم باشه پیش نمیره .. شاید بگید زندگی همیشه با آدم نمیسازه .. اره راست میگید .. ما باید همیشه با زندگی و روزگار بسازیم ..

ولی تا چه حد ؟ تا کجا ؟ .. تا کی ؟ .. اشکال نداره شاید اینا هم امتحان الهی باشه .. من که راضیم به رضای خدا حتما خدا میخواد سخت بگذره .. جدیدا در جواب هر کس که ازم میپرسه خوش میگذره جوابش میدم : خوشم، که میگذره  .. واقعا هم همینطوری .. اینکه دست تقدیر چی برام رقم میزنه و آیندم چی میشه خیلی ذهنمو مشغول کرده !!

آخه درسم داره تموم میشه .. تصمیم به ادامه ندارم .. میخوام برم زیر پرچم بعدشم یا علی .. ببینم خدا چی میخواد .. آدم همیشه یه گوشه ای از سر نوشتش دست خودشه .. دارم تلاش میکنم اونو خوب بسازم .. شما هم برام عا کنید .. !!


نگو که قلبت رو به سایه بخشیدی .. تو این همه فانوس تو اسب خورشیدی
تو امتحان عشق اگر چه مردودم .. صدام بزن ای یار که بی تو نابودم.


تا آپ بعدی خدا نگهدارتون .. !!

التماس دعا یا حق .. !!

نوشته شده توسط پسر خورشید در یکشنبه 8 مرداد 1385 و ساعت 03:07 ق.ظ [+] | نظرات ()
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-


صفحات وبلاگ + صفحات اضافی
1 2 3 4 5



This Template Designed By : Serpico | © 2006 http://fist.mihanblog.com